علی علایی


منزل
تماس
 

شنبه ٢٩ دی ،۱۳۸٦

 

غايت(قسمت آخر)

 

تصمیم گرفت ماشین را همانجا پارک کند و تا خانه قدم بزند، افکار مشوشی به فکرش هجوم آورده بود . سرما تمام بدنش را به احاطه ی خود در آورده بود ولی او نیاز داشت به راه رفتن و به بیشتر حس کردن سرما ، برای چه باید می ماند در این منجلابی که زمانی مخزن اسرار می نمود ولی حالا به خیالش که اسرار را یافته بود ، هیچ و هیچ و هیچ ! مردن و پایان دادن به این هیچستان چه خوشتر است از ماندن و دم نزدن . دیگر احساس سرما نمی کرد و در دلش امیدی به نا امیدی پدیدار شده بود و آن هم مرگ بود . مرگ برای او شاید حالا دیگر تنها راه می نمود. وقتی که دیگر اولین و آخرین تجربه ی جنسی او نیز چنین کثیف و آلوده ایجاد شده بود او دلیلی نداشت تا آنرا زیبا ببیند و یا به دنبال زیبایی های آن نیز بگردد . او سالها در آرزوی اولین تجربه ی جنسی خود بود و حالا حس می کرد که ای کاش هیچگاه چنین انتظاری را نمی کشید . هیچ بودن ، در هیچ لحظه زندگی او نیز او را رها نکرد و یک فاحشه برای او به تصویر کشید واقعیت هر آنچه را که به دنبالش بود .

در دل از آن زن متشکر بود که او را از این دنیا کند و کالبد وجودی زن را به او شناساند ( که ای کاش واقعیت را می شناساند .) به در خانه رسیده بود . در را باز کرد و وارد شد و این بار تنها در باقی مانده در خانه را باز کرد . بوی تعفن از آن اتاق به شدت به مشام می رسید . یک تخت در وسط اتاق قرار داشت . هر چه به تخت نزدیک تر می شد بوی تعفن بیشتر می شد . ملحفه را کنار زد . جسد زنی غرق در خون در زیر ملحفه خود نمایی می کرد . این زن زنی بود که او زمانی به او دلبسته بود و آن زن هیچگاه توجهی به او نداشته بود و حالا آرام و ساکت بدون هیچ مخالفتی روبروی او قرار داشت . پیشونی او را بوسید و به او گفت : عاقبت دانستم که تو هم هیچ بودی ، هیچ . الان تمام می کنم همه چیز را.

گالنی بنزین در گوشه ای از اتاق برای این روز گذاشته بود . آنرا برداشت و به روی آن زن و خود ریخت . تمام اتاق را با بنزین آغشته کرد . رفت و بر روی تخت در کنار زن دراز کشید . کبریت کشید . نگاهی به اطراف کرد و چشمانش را بست و تمام شد.

در یک روز گرم پائیزی در زیر نور خورشید پیرمردی در جنگلی سبز وسیع بالای قبری نشسته بود .

پرندگان مشغول آواز و رودخانه ها مشغول خروش بودند .درختان بلند و زیبا و گل های زیبا چشم را نوازش می داد . پیرمرد گلی چید و بر روی قبر مردی قرار داد که سالها قبل مرده بود . نگاهی به قبر کرد و گفت چه زیباست این گل در مقابل این سنگ سخت ! ای کاش این جوان هم قدر این گلها را می دانست و می دانست که این گل های زیبا تنها چند روز عمر می کنند و در آخر هم بی هیچ هدف و غایتی میمیرند . ولی شاد میمیرند از این که چند روز جهانی به زیبایی آنها بالید .

در لابلای درختان جوانی ایستاده بود با چشمانی سیاه  ، در حالی که به شدت می گریست نگاهش را دوخته بود به نگاه پیرمرد. بله این همان پیرمرد بود.

تمام شد...

 
 

علی علایی : ٤:٢٥ ‎ق.ظ

 

سه‌شنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٦

 

غايت(قسمت پنجم)

 

با صورتی غرق در عرق و در حالی که در تب می سوخت از خواب بیدار شد .(( عجب کابوس وحشتناکی بود!!)) به شدت احساس خفگی می کرد ، گویا این حوادث در واقعیت روی داده است و او واقعاّ در هیچ غوطه ور شده است.

عجیب تر این که او یک روز تمام را در این کابوس بوده است و حالا که از خواب بیدار شده است غروب آفتاب است .

افکار مختلفی در حال هجوم به مغز او بودند و او نیاز به آرامش داشت . پس پالتوی خود را پوشید و از خانه خارج شد در حالی که به شدت احساس ضعف می کرد .

کافه زیاد شلوغ نبود . افراد به نحو های مختلف نشسته و ایستاده بودند و هر کس به کاری مشغول بود . او به میز همیشه ی خود رفت و نشست. رمق چندانی برایش نمانده بود ولی برای رهایی از افکار پریشان سفارش vodka داد . لیوان اول را نوشید و احساس سوزش شدیدی کرد ، ایرادی نداشت چون رهایی از این منجلاب بهایی داشت. لیوان دوم را مشغول ریختن بود که متوجه نگاه های دختری جوان به خود شد. نگاهش را فوراّ دزدید و به نوشیدن لیوان دوم مشغول شد ولی نگاه ها هنوز بر سر او سنگینی می کرد. با خود اندیشید که:لابد به نظرش عجیبم یا اینکه به نظرش آدم خیلی مهمی میام می خواد راز این اهمیت رو پیدا کنه و بره .درگیر همین افکار بود که دختر در حالی که بطری مشروبی در دست داشت روی صندلی کناری او نشست . و مشغول نوشیدن شد .می خواست به او اعتراض کند ولی چیزی نگفت . شاید برای اینکه اولین باری بود که یک جنس مخالف به او نزدیک شده بود و تجربه ی تازه ای بود . لیوان سوم را نوشید و دختر هم نوشید دختر صندلی خود را به کنار او کشید در حالی که نگاهی از روی میل به او می کرد و او مسخ شده بود مانند کودکی که برای اولین بار زنی را دزدکی نگاه می کند . دختر دست خود را بر روی پاهای او گذاشت و او هیچ عکس العملی نداشت و منتظر حس خود بود در مقابل این اتفاق جدید . دختر در حالی که به علت مستی بر روی پای خود بند نبود صورت خود را جلوتر و جلوتر آورد و بوسه ای بر صورت او زد . خیسی این بوسه و آن تنازی هر جسمی را تکان می داد و سر تاسر بدن هر مردی را سیراب می کرد ولی عجیب که او هیچ چیزی را حس نمی کرد و یا بهتر اگر بگویم او هیچ را حس کرد.

این بی توجهی او گویا دختر را بیشتر به هوس انداخت زیرا دختر خود را درمقابل مردی غیر قابل تسخیر یافت پس بدنش را به بدن مرد چسباند و مشغول بوسیدن لاله ی گوش او شد در حالی که او ثابت ایستاده بود و می دانست که بر او هیچ نخواهد گذشت پس چرا عکس العملی نشان نمی داد؟ او لیوانی دیگر را نوشید و دختر مشغول اغوا کردن مردی بود که احساس را گم کرده بود و یا بهتر بگوییم نقض کرده بود . دختر در حالی که به شدت احساس ناتوانی می کرد با سراسیمگی بلند شد نگاهی با تنفر به او کرد و تلو تلو خوران به راه افتاد . او نیز لیوانی دیگر خورد و در حالی که هیچ احساسی نسبت به اتفاقاتی که بر او گذشته نداشت پیپ خود را از درون جیب پالتو در آورد و روشن کرد و پکی به آن زد و سر شار از آرامش دود آن را خارج کرد و به این فکر کرد که : جالبه واپسزدگی های احساسی منو بیشتر آروم می کنه و شاید اگر بشر احساسی نداشت هیچوقت زنی برای ارضا شدن به بدبختی نمی افتاد . و پس از مدتها از این استدلال خود دیوانه وار خندید در حالی که خواب خود و نگاه پیر مرد را فراموش کرده بود . 

ادامه دارد ...  

 
 

علی علایی : ٢:۳٠ ‎ق.ظ

 

شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٦

 

غايت(قسمت چهارم)

 

ناگهان با اضطراب از خواب بیدار شد . درحالی که به شدت احساس تنگی نفس می کرد ، چشمانش را باز کرد و به بالای سر نگاهش غلطید . زردی سقف اولین چیزی بود که توجه او را به خود جلب کرد ، با تعجب چشمانش را بست و دوباره باز کرد ، زردی بود و زردی ِ به دیوارها نگاه کرد این بار آبی را دید آبی و دیگرهیچ ِ زمین هم زرد بود ، در اتاقی خود را دید که زمین و سقف زرد داشت و دیوارهای آبی و نه دری نه پنجره و نه شیِی ، او بر روی این زمین زرد خوابیده بود لخت عور مانند دوران جنینی ، فقط یک راهروی باریک در طرفی از اتاق قرار داشت که شاید این همان تنها راه نجات بود که تاریک و عمیق به نظر می رسید . تصمیم گرفت برای رهایی از این قفس تنها راه موجود را انتخاب کند که آن هم حرکت به سوی راهروی تنگ بود و به راه افتاد.

آنقدر این راهرو تنگ و ناهموار بود که یک تابوت را برایش تداعی می کرد ولی او باید می رفت پس به راه رفتن ادامه داد و حرکت کرد. هرچه جلوتر می رفت امید خود را برای رسیدن به انتها بیشتر بر باد رفته می دید در آن تاریکی دستانش را در مسیر حرکت به دیوارهای دو طرف می کشید تا شاید مجرایی برای عبور و یا روشنایی پیدا کند تا بتواند ببیند که بر او چه می گذرد. شاید اگر او باز می گشت راهی دیگر برای نجات پیدا می کرد و یا حداقل کمتر خود را در خطر می دید . در این افکار غوطه ور بود که پاهای او احساس جدیدی را تجربه کرد که سردی و لزجی یک مایع ناشناخته بود و تصمیم گرفت به مسیر خود باز هم ادامه دهد که وجود یک شی نشان می داد که شاید چیز های دیگری هم در انتظار او باشد . هرچه جلوتر می رفت آن مایع بیشتر می شد و سطح آن بالا می آمد . ناگهان حفره ای را در زیر پای خود احساس کرد و به درون آن فرو رفت . خود را کاملاُ فرو رفته در آن مایع دید و در حال غرق شدن بود . سعی کرد تا شاید بتواند اکسیژن در گوشه ای پیدا کند اما نتیجه ای نداشت . در گوشه ی فضا ِ نوری از حفره ای در حال ورود به آنجا بود که او در روشنایی آن نور بالاخره توانست اطراف را ببیند در حالی که آخرین انباشته ی اکسیژن او هم در حال تموم شدن بود. بله او غرق در دریایی سرخ و غرق در خون شده بود و راه نجاتی هم نداشت .در همین لحظه دریچه ای در زیر این فضا باز شد و او را به سمت خود کشید و او را  پرت کرد به دنیایی ناشناخته مملو از هیچ . که هیچ چیز نبود و حتی او دیگر خود را هم نمی دید .

ادامه دارد ....

 

 

 

 
 

علی علایی : ۱:٤۸ ‎ق.ظ

 

جمعه ٢۱ دی ،۱۳۸٦

 

غايت(قسمت سوم)

 

کلید انداخت ، چرخاند و با فشار در را باز کرد . دستگیره و قفل یخ زده بود اما هنوز می توانست فشار دهد و باز کند ولی نه  سرما های بیش از این را  ، یه راهروی کوچک و باریک بود که در انتها منتهی به دو در می شد و یک سالون کوچک که گوشه ی سالون یک گاز کوچک و کمد بود که گرد و خاکی قدیمی بر روی آن نقش هایی را ایجاد کرده بود و در گوشه ی دیگر یک بخاری بود و یک مبل راحتی که دیگر آرامش در خود نهفته نداشت . در اتاقی را باز کرد و داخل شد ، چراغ را روشن کرد و بر روی نزدیک ترین صندلی نشست . در این اتاق یک تخت چوبی بود با رختخوابی شلوغ و زیر تخت مملو بود از کاغذ باطله ، در کنار تخت کتابخانه ای که کتابهای زیادی نامرتب روی هم تلمبار شده بود کتابهایی که بعضاّ سنگینی مطالبشان از گرد و خاک رویشان مشخص بود ، یک ضبط کهنه هم آنجا نشانی از تجدد گرایی را خواستار بود. در طرف دیگر اتاق میزی بود و یک صندلی که روی میز کمی کاغذ و خودکار بود منتظر نویسنده ای منصف ، یک کمد لباس هم آنجا بود با باطنی مجهول ، همونطور که بر روی صندلی نشسته بود یه نگاهی به کاغذ های روی میز انداخت ،به داستان های ناتمامی که همگی از یک بی هدفی رنج می بردند. در و دیوار اتاق به رنگ آبی سیر بود و خیلی سرد ، یک پنجره کوچک هم روی دیوار مقابل بود که دنیای خارج و داخل را مرتبط می کرد .

بلند شد و بر روی تخت دراز کشید بدون اینکه لباس های خود را در بیاورد تا شاید احساس آرامش کند ، در افکار خود غوطه ور بود اول یک تصویراز پیرمرد و لحظه ی آخر و آن نگاه آخر جلو چشمانش آمد و سپس آن حس لختی و رهایی،  آن حسی و نه شاید آن بی حسی که خیلی از حس های دیگر، آنجا محسوس تر مینمود. و چه آرامشی در این غوغا بر او مستولی شد و عجیب تر آن که اصلاّ فراموش شد که کسی آن شب کشته شد و یا بهتر بگوییم ، آزاد گشت . عرق کرده بود ولی فکر او هنوز تصویر می ساخت تصاویری از گذشته ای دور و مه آلود که قرار بود به سوی هدفی رهسپار باشد ولی هیچوقت نفهمید در آن هدفها هم  فقط هیچ را خواهی یافت ، تصویر هیچ را دیگر نتوانست مجسم کند حتی اگر خلا هم هیچ باشد باز هم نتوان.  به یاد آورد که در این عمری که گذرانده بود کمتر با کسی انسی گرفته بود گویی همیشه یک پرده بین او و اطرافیان بوده است که او نتواند به ذات آن دست یابد و حالا همچون گذشته او تنها بود و شاید خرسند ، از این که شاید می توانست یک دیگری بیاید و پرده را کنار بزند و با او دوستی و یا انسی بگیرد و او را به یک امید واهی امیدوار کند و او هم مثل عوام برای رهایی رنج کشیدن ها به او پناه ببرد و گرد خوشبختی جبری و دروغین را بر سر او بریزد . پس باید هم جای خوشبختی باشد که او تنهاست . نه خانواده ای و نه دوستی ، فقط مردمی انگشت شمار که گاهی حالات او برایشان جلب توجه می کرد و باب صحبت را باز می کردند که چه !! برای دوستانشان موضوعی بیابند ، که قطعاّ بهتر از دریوزگی کردن به افراد معمولی می بود . در همین افکار بود که نفس هایش آرام تر شد و آرام آرام پلک هایش سنگین شدند و به خواب رفت .

 

 

ادامه دارد ....

 

 

 

 
 

علی علایی : ٤:۱٠ ‎ق.ظ

 

چهارشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٦

 

غايت(قسمت دوم)

 

دفتر را بست پول میز را گذاشت کیف خود را برداشت و از کافه خارج شد ، سرما مثل مار در سراسر بدنش رخنه  می کرد با خود گفت که جالبه هوا هم انگار می خواد برنجونه ولی حداقل وقتی سوز سرما از سمت پا وارد می شه از قسمت یقه و سر خارج می شه پس گلی به گوشه ی جمالش ، بعضی وقتا که سختی زندگی از پا شروع می کنه و تا خرخره هم می بره آدم را تو گل و هیچ به این راحتی ها هم خارج نمی شه ! خندید به این رنجش مسخره یقه پالتو را سفت گرفت و دستگیره ی یخ زده ی ماشین را کشید و داخل شد . داخل ماشین مثل سرد خانه شده بود با این تفاوت که به جای مرده ی ثابت این بار یک مرده ی متحرک را یدک می کشید . ماشین را روشن کرد و راه افتاد ، خیابان یخ زده و هر لحظه ممکن بود این ثبات دروغین را واژگون کند . چند خیابان را رد کرد تا در کنار خیابان درختی را دید که بر اثر سنگینی برف روی شاخه هایش شکسته بود زیر لب گفت : این بیچاره چه گناهی کرده که باید مظهر ایستادگی باشه ... همین طور که درگیر فکر بود ناگهان متوجه پیر مردی شد که دقیقاّ روبروی اون قرار داشت پا روی ترمز گذاشت ولی ماشین سر خورد و رفت نگاه پیرمرد به چشمان او دوخته بود و ایستاده بود آرام آرام  همه ی این اتفاقات چند ثانیه هم نشد چشمانش را بست نه از روی ترس بلکه شاید فقط غریزه و وقتی باز کرد پیرمرد نقش زمین بود . در ماشین را باز کرد و با خونسردی پیاده شد . پیرمرد غرق در خون بود ولی عجیب بود که اون حتی ذره ای احساس عذاب وجدان یا ناراحتی نداشت با خود گفت خوشا به حالت پیرمرد هرچند که دیر شده بود برات . پیپ خود را در آورد به کنار پیرمرد رفت نشست کنار او ، توتون را هم درآورد پیپ را پر کرد و آتش زد اولین پک را زد و احساس آرامش کرد دود را به داخل می داد و با لذت خارج می کرد و چه لذت عجیبی ! با خود گفت : عجیبه که این پیرمرد چه آروم رفت و من هم چه آروم شدم نمی دونم از این که اون مرد چرا احساس ناراحتی ندارم آخر من اون را کشتم ! پیپ را خالی کرد و دستمال را در آورد و مشغول تمیز کردن اون شد. انقدر با دقت این کار را انجام می داد که شاید مدتی بود این پیپ انقدر تمیز نشده بود . بعد هم در اوج آرامش در ماشین را باز کرد و سوار شد . استارت زد و ماشین را روشن کرد و راه افتاد تنها چیزی که از اون پیر مرد به خاطرش سپرده شد همان نگاه لحظه ی آخر پیرمرد بود .

ادامه دارد ...

 
 

علی علایی : ٢:٠٩ ‎ق.ظ

 

سه‌شنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٦

 

غایت

 

خیلی خسته بود. گوشه ی دنج کافه نشسته بود و مثل همیشه سخت درگیر تفکرات .اما اینبار انگار خستگی اون مثل همیشه نبود و غم سنگینی تو نگاهش رخنه کرده بود.

صورت چروکیده ای داشت با وجود سن کم ، پیشونی بلند چشمانی سیاه چونه ی کوچک و لبان خشکی زده . پالتوی بلند مشکی به تن داشت با شالگردن همیشگی که هیکل متناسبشو خوب پوشش داده بود. روی میز یک فنجون قهوه بود و یک دفترچه خاطرات ، همه چیز مثل سابق بود غیر از پیپی که انگار دیگه رمقی برای کشیدنش نمونده بود.

قلم را برداشت و شروع کرد به نوشتن : (( به راستی تحمل این همه رنج وسختی برای چیست ؟ برای پایانی که چه زوال باشد و چه کمال در هر دو نوع پایان است ، یعنی پایان همه چیزی که از اول هم هیچ بوده ! پس چرا باید زیست ،جنگید ، با ناملایمتی ها کلنجار رفت خون خورد و در آخر مرد. چه بیهوده مردنی است ، حتی اگر جهان دیگری هم باشد باز هم این همه تلاش و مشقت در انتظار نابودی بلاهت است احمقانه است!! یا باید ماند و ابله بود یا باید رفت و سختی نکشید .))

داستان ادامه دارد...

 

 
 

علی علایی : ۳:۳٥ ‎ق.ظ

 

 
علی علایی



نویسندگان
علی علایی


آرشیو وبلاگ
دی ۸٦

لینک دوستان
شب نوشته های يک ذهن بيمار
وبلاگ فارسی

خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]