تصمیم گرفت ماشین را همانجا پارک کند و تا خانه قدم بزند، افکار مشوشی به فکرش هجوم آورده بود . سرما تمام بدنش را به احاطه ی خود در آورده بود ولی او نیاز داشت به راه رفتن و به بیشتر حس کردن سرما ، برای چه باید می ماند در این منجلابی که زمانی مخزن اسرار می نمود ولی حالا به خیالش که اسرار را یافته بود ، هیچ و هیچ و هیچ ! مردن و پایان دادن به این هیچستان چه خوشتر است از ماندن و دم نزدن . دیگر احساس سرما نمی کرد و در دلش امیدی به نا امیدی پدیدار شده بود و آن هم مرگ بود . مرگ برای او شاید حالا دیگر تنها راه می نمود. وقتی که دیگر اولین و آخرین تجربه ی جنسی او نیز چنین کثیف و آلوده ایجاد شده بود او دلیلی نداشت تا آنرا زیبا ببیند و یا به دنبال زیبایی های آن نیز بگردد . او سالها در آرزوی اولین تجربه ی جنسی خود بود و حالا حس می کرد که ای کاش هیچگاه چنین انتظاری را نمی کشید . هیچ بودن ، در هیچ لحظه زندگی او نیز او را رها نکرد و یک فاحشه برای او به تصویر کشید واقعیت هر آنچه را که به دنبالش بود .
در دل از آن زن متشکر بود که او را از این دنیا کند و کالبد وجودی زن را به او شناساند ( که ای کاش واقعیت را می شناساند .) به در خانه رسیده بود . در را باز کرد و وارد شد و این بار تنها در باقی مانده در خانه را باز کرد . بوی تعفن از آن اتاق به شدت به مشام می رسید . یک تخت در وسط اتاق قرار داشت . هر چه به تخت نزدیک تر می شد بوی تعفن بیشتر می شد . ملحفه را کنار زد . جسد زنی غرق در خون در زیر ملحفه خود نمایی می کرد . این زن زنی بود که او زمانی به او دلبسته بود و آن زن هیچگاه توجهی به او نداشته بود و حالا آرام و ساکت بدون هیچ مخالفتی روبروی او قرار داشت . پیشونی او را بوسید و به او گفت : عاقبت دانستم که تو هم هیچ بودی ، هیچ . الان تمام می کنم همه چیز را.
گالنی بنزین در گوشه ای از اتاق برای این روز گذاشته بود . آنرا برداشت و به روی آن زن و خود ریخت . تمام اتاق را با بنزین آغشته کرد . رفت و بر روی تخت در کنار زن دراز کشید . کبریت کشید . نگاهی به اطراف کرد و چشمانش را بست و تمام شد.
در یک روز گرم پائیزی در زیر نور خورشید پیرمردی در جنگلی سبز وسیع بالای قبری نشسته بود .
پرندگان مشغول آواز و رودخانه ها مشغول خروش بودند .درختان بلند و زیبا و گل های زیبا چشم را نوازش می داد . پیرمرد گلی چید و بر روی قبر مردی قرار داد که سالها قبل مرده بود . نگاهی به قبر کرد و گفت چه زیباست این گل در مقابل این سنگ سخت ! ای کاش این جوان هم قدر این گلها را می دانست و می دانست که این گل های زیبا تنها چند روز عمر می کنند و در آخر هم بی هیچ هدف و غایتی میمیرند . ولی شاد میمیرند از این که چند روز جهانی به زیبایی آنها بالید .
در لابلای درختان جوانی ایستاده بود با چشمانی سیاه ، در حالی که به شدت می گریست نگاهش را دوخته بود به نگاه پیرمرد. بله این همان پیرمرد بود.
تمام شد...